تبلیغات
زندگی یعنی عشق٬ خنده٬ شادی - پست های روزای زندگی
... روزای زندگی ,
آخر اگر به اندازه چراغ چشمک زن تابلوی قصابی قاسم آقا هم عقل داشتی می فهمیدی که برای جلب توجه بهتر است گاهی اوقات نبود.

*****
می گه «حالا تو بهش بگو، اگه احیاناً ناراحت شد ازش عذزخواهی کن.»
مثل اینه که سر یکی رو بکنی تو چاه توالت،
بعد اگه احیاناً سرش کثیف شد یه شامپوی خوب بدی دستش.
*****
آدم ها همه دچار نوعی خود شیفتگی مزمن هستند؛
این را از آنجا می شود فهمید که هرکس مدفوع خود را تمیزتر از مدفوع بقیه می داند
 ******
همی گویم و گفته ام بارها
بود حال من حال معمارها
به تحویل خون گشته احوال ما
برونند زین جرگه، خركارها( بخوانید دانشجویان برگزیده )
به جزپول مفت و به جز جون مفت
دلیلی نباشد برین كارها
،مهین شیت بندان كه آزاده اند
ببندند شیت مرا بارها
به جیب ما خندیده و رفته اند
پلاتهای رنگین و لیزارها
چه معمارها داده تحویلها
چه تحویلها داده معمارها
حالا هی ببند شیت و ماكت بساز
بگو كه زیادست و دشوارها
ولی مثل من واسع ال...
ندارند كاری به این كارها
كشیده ست شیت بند روز الست
میان من و نمره دیوارها
فریب در باغ "بهمن" مخور
كه پشت درش هست دیوارها
توضیحات:
لیزار تلفظ همان لیزر است به زبان اسپرانتو
دزدیده از بلاگ رضا

2نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن 1386 ساعت 08:02 ق.ظ توسط ستاره   نظر شما ()
ویرایش شده در چهارشنبه 23 مرداد 1387 ساعت 08:08 ق.ظ

آهو... زیارت عاشورا ... روزای زندگی ,

آهو

وقتی صدای اذان پخش شد ،بوی دلنشین گل شب نیز بیشتر از قبل در فضای حیاط خانه پیچید ،پاورچین پاورچین قدم برداشتم و از پلكان پائین آمدم ،انعكاس صدای موذن در محله پیچیده بود و با ندای هر تكبیرش پژواك صدا را در تمامی كوچه باغها می شنیدم.خروس همسایه یكدم می خواند و سعی میكرد تا او نیز موذن شود .قدری آب بر سرو صورتم پاشیدم و به گلهای یاس كه در خنكی سحر چشم باز كرده بودند خیره شدم .دلم شور میزد نمیدانم چه اتفاقی افتاده بود ولی از دیشب تاالان خواب از این چشمان خسته خداحافظی كرده بود.

شال و كلاه كردم تا خودم را به مسجد برسانم و نماز را به جماعت بخوانم.هر چه به مسجد نزدیكتر می شدم انوار سبزرنگ مهتابیهای معلق در روی شیروانی بیشتر خودنمائی میكرد .همه جا سكوت بود و گهگاه صدای تردد ماشینی ،این سكوت را می شكست.

وضو گرفتم و وارد مسجد شدم ، صف نماز تشكیل شد و همانجا ردیف اول پشت سر امام جماعت ایستادم .

دستهایم را به نشانه تسلیم در برابر او بلند كردم تا تكبیر گویم .

سفرم آغاز شد.

آهویی را دیدم كه از ترس صیاد مدام اینسوی آنسوی میدوید ،تا گودالی دید و درون آن خزید و من نیز بدنبال او، سرتاسر دشت پوشیده از علفزارهای سبز رنگی بود كه شب گذشته با شبنم خیس شده بودند و بوی تازگی آنها فضا را پركرده بود، شقایقهای سرخ در میان این چمنزار خودنمائی میكرد و زنبورهای وحشی را به سمت خود می خواند.آهوی خسته همانجا نشست و من به آرامی وارد گودال شدم، طفلك مدام نفس نفس میزد ، نزدیكش شدم و با دستانم نوازشش كردم ،دیدم از پیكرش خون می چكد، جگرم آتش گرفت، دست به كار شدم، زه چوبی كه تا نیمه در تنش فرو رفته بود بیرون كشیدم و روان شدن قطره اشكی را از گوشه چشمش دیدم.

آهوی زخمیم كدام سنگدل اینچنین بر تو زخم زده؟

آهوی زخمیم كدام بی رحم تو را از مادرت جدا كرده؟

آهوی زخمیم كدام دژخیم بدنبال دریدن تو بوده؟

و گریستم ،همانند ابری بهاری گریستم، آنچنان كه زخمهایش را با اشك چشمانم شستم!

دست گرمی را بر روی سرم حس كردم ،برگشتم پیرمرد ژنده پوشی را دیدم كه كشكول و تبرزین همراه داشت ، موهای بلندی داشت كه از برف هم سپیدتر بود ، ابروان حنایی رنگش بر روی چهره اش بازی میكرد و محاسن مجعدش مرا یاد شیارهای كوهستان انداخت كه امواج رودخانه از آنها سرازیر میشد!

سلام پدر

سلام بر تو پسرم.

شما كیستید ؟

ساربان..

اینجا كجاست ؟

مقتل !

مقتل كی ؟

كسی كه آسمان و زمین بر او خواهند گریست !

او كیست ؟

باید صبر پیشه كنی !

تا كی ؟

فردا ظهر !

فردا چه خواهد شد ؟

فردا عشق به مسلخ خواهد رفت ..!

این آهو !

پناه آورده است !

به كی ؟

به او !

و افق را نشانم داد ...................

با دقت نگاه كردم كاروانی به این سو می آمد ،بیش از صد شتر بار و همراه ، عده زیادی كه از هزار نفر هم بیشتر می شد همراهشان بود ، كجاوه هایی دیدم كه اطراف آنرا سربازانی رشید در محاصره داشتند ،خصوصا" یكی از آنها كه همانند نگینی می درخشید ، سر سلسله آنها ابرمردی سوار بر اسبی سپید بود كه زیبهائیش محسورم كرد ، آمدند و در كنار آن گودی خیمه زدند ،.......هنوز ساعتی نگذشته بود كه از طرف دیگر ابری سیاه دیدم ،وقتی دقت كردم انبوهی از سربازان سرخ و سیاه پوش تا بن دندان مسلح دیدم .......خیره خیره نگاه كردم و هر چه را كه میددیم باورش برایم سخت تر میشد.........

آنروز هر دو سپاه تا غروب بساط خیمه و خرگاه برپا كردند ، میدیدم افردای از سپاه سیاهپوش به این سوی می آمدند و بعد دوباره برمی گشتند ، نمیدانستم چه اتفاقی افتاده است ، از پیرمرد پرسیدم و او گفت :

صبر كن و تنها نظاره گر باش !

و من نگریستم ........

نیمه های شب دیدم از آن سپاه عظیم كه همراه آن مردان سپید پوش آمدند چیزی باقی نمانده است ، همه در تاریكی شب گریختند و صبح هنگام نماز كمتر از صد نفر باقی ماندند.........

هر دوسپاه در برابر هم صف كشیدند و نبرد تن به تن آغاز شد.....خدایا چه میدیدم ، از آسمان خون می بارید ، صدای شیون ملائك زمین وآسمان را پر كرده بود ، دستها میدیدم كه از بدن جدا می شد ، سرها میدیم كه هر كدام به سویی پرتاب می شد ، صورتها میدیم كه با خون پیشانی خضاب می شد ، و كودكانی را میدیم كه از فراق پدر و برادر نوحه سرایی میكردند ، كبوتران را میدیدم كه بالهایشان را با خون آغشته میكردند و به آسمان می رفتند و بعد دوباره بر می گشتند و این كار را تكرار میكردند ، دقت كردم دیدم آهوی زخمی از چشمانش قطرات خون جاری شده است ، آن پیرمرد نیز می گریست ، آسمان و زمین می گریستند تا ظهر رسید و دوباره صدای موذن را شنیدم كه اقامه نماز میكرد ، دیدم كسی را كه خودش را سپر بلای محبوبش كرد تا او نماز عشق بخواند و او خواند و رگبار تیرها بر بدن این یار فداكار همچون خار فرور رفت ............چشمانم سیاه شدند ،طاقت نداشتم ببینم ، صدای شیون و جیغ زنان و كودكان جگرم را می سوزاند سرم را به زیر انداختم ، ندای تكبیر قریبی شنیدم ، خوب كه دقت كردم ،راس نورانی دیدم كه بر سر نی تكبیر می گفت ، دیگر چیزی نفهمیدم و بیهوش شدم ...........

كمی آب بر روی صورتم پاشیدند ، چشمانم را باز كردم ، هم محلیها در صف نماز جماعت دورم جمع شده بودند و هر كس زیر لب چیزی می گفت .......نگاه كردم روحانی محله مان اشك در چشمانش جمع شده بود ، با سر اشاره ای به من كرد و گفت :

مسافر خسته ،بعد از نماز زیارت عاشورا بخوان ......

و من تازه رمز خواندن زیارت عاشورا را فهمیدم .

[از بلاگ آرمین]


2نوشته شده در پنجشنبه 27 دی 1386 ساعت 11:01 ق.ظ توسط ستاره   نظر شما ()
ویرایش شده در سه شنبه 2 بهمن 1386 ساعت 01:01 ق.ظ

حسین... عاشورا ... روزای زندگی ,

اگر دین ندارید، واگر از آتش دوزخ ترسی به دل ندارید، لا اقل در دنیای خود آزاده باشید.

مردم بنده ی دنیا هستند، و دین، بازیچه ای است بر زبان آنها.

.... ودور باد از ما ذلت

قیام کردم برای اقامه امر به معروف و نهی از منکر

آزادگی و آزادمنشی، عبادت خداوند و نه در قید دنیا بودن، و اقامه امر به معروف و نهی از منکر مهمترین نیات حسین (ع) برای قیام به نظر می آید.

تا جایی که عقلم قد میدهد، آزادگی، و پرهیز از ذلت را می توان به طور شاخص از دو نفر آموخت، امیر مومنان و مولای متقیان، امام انس و جان ، اسد الله الغالب، علی ابن ابی طالب، و شاه شهیدان و سرور عاشقان مولی الکونین، ابا عبدالله الحسین.

آن گاه که پس از 25 سال خانه نشینی و به لب رسیدن جان جامعه اسلامی از فساد و فسق و فجور، جمعیت به خانه علی هجوم آورد، تا جایی که دیگر حسن و حسین تاب فشارها را نداشتند. حضرت فرمود: به خدا سوگند دنیای شما را نمیخواهم..... به خدا سوگند خلافت از آب بینی بزی نزد من پست تر است..... لو لا حضور الحاضر ... و مردم را از اینکه بعد از این همه فاصله گرفتن از جامعه اصیل اسلامی با او بیعت کنند، بر حذر داشت. ولی، مردم که خسته از جور خلفای سه گانه، که هریک در حد توان، دین خدا را از مسیر اصلی خود منحرف کرده، و هر روز زنگی و رنگی به آن افزوده بودند، در مسجد با جانشین واقعی پیامبر آخرین، عهد بستند. بیعت کردند. هر چند 25 سال قبل هم همین کار را کرده بودند. ولی خیلی زود فراموش شد.....

زیر سقیفه بنی ساعده بحث جانشینی شد، عمر و ابوبکر با انصاریها مجادله میکردند، شخصی در آن میان گفت: علی، به خدا اگر علی اینجا بود هیچ کس شکی در خلافت پیغمبر نداشت..... دیگری گفت: علی جوان است و در جنگ ها هم از اعراب خیلی ها را داغدار کرده. او نمیتواند خلیفه شود.

و شد آنچه شد، و کردند آنچه را که نمی بایست.

و آنروز دوباره مردم با همان علی بیعت کردند. ولی حرفهای امروز علی بوی قاطعیت میداد. سهم هر کس از بیت المال معلوم است. این اولین زنگ خطر برای سودجویان بود. هر کس که میخواهند باشند. حتی عقیل برادر امام هم حق نداشت بیش از سهم خود درخواست کند. والیان ولایات از عادی ترین مردم. ساده زیستی اولین گزینه در انتخاب آنها بود. والی گاه به خاطر شرکت در مجلس اعیان، مجلسی که مردم در آن راهی ندارند، مورد عتاب امام قرار میگیرد.

و این عدالت علی بود. عدالت او هزینه هم داشت. در مدت چهار سال و نه ماه سه جنگ، و ماجراهایی که هر بار وی را مشتاق تر میکرد بر گفتن این جمله: فزت و رب الکعبه.....

علی را قدر نشناختند. نه عدل او را ارج نهادند و نه از علمش بهره ای بردند. که سوال آن مردم زمانی که فرمود بپرسید قبل از اینکه مرا از دست بدهید، سوال از تعداد موهای سر و صورت بود.

دردناک تر از این چیست که درگاه ورودی علم پیامبر خدا باشی، و بر احمق ترین مردم حکومت کنی. مردمی که نور را از تاریکی نمی شناسند، و معاویه را با علی مقایسه میکنند. مردمی که بنده دنیایند، و کاغذ پاره ای را به قرآن ناطق ترجیح میدهند.

هر کس به بهانه ای با او جنگید، جمل و صفین و نهروان. و اما نهروان، گروهی پیشانی پینه زده که در صفین در کنار امام بودند، و با مکر مکارترین مردم، از راه، گمراه شدند. با او جنگیدند. و امام مهلتشان داد که برگردند و جنگ را آغاز نکرد، تا جنگ را آغاز کردند. و آب را هم بر آنها نبست............

بالاخره در محراب نماز به شهادت رسید و فریاد فزت و رب الکعبه را سرداد. چرا که از شر مردم نادان زمان خود خلاصی یافته است. وقتی خبر شهادتش به شام رسید مردم تعجب کردند،که مگر علی نماز هم می خوانده، که در محراب فرقش را شکافتند؟

ولی خوشحال تر از همه پسر ابوسفیان بود.

و اینک سال 61 هجری. خلافت رسول خدا با یزید، پسر معاویه است. میمون باز میخواره ی زنباره ای که از پسر رسول خدا بیعت میخواهد. جامعه سیاه است که یزید را خلیفه میداند، چشمها کور که نور را نمیبیند. که حسین می فرماید

و لاح بحکمتی نور الهدی فی لیال فی الضلاله مدلهمه

و مامور شدم با حکمت خود نور هدایت را برافروزم..... در شبهایی که در تاریکی بی نهایت بود.

سیاهی بر مسلمانان سایه افکنده و بی تفاوت نسبت به همه چیز، حتی دین خود هستند. در این جا بود که امام فرمود: الا و ان الدعی ابن الدعی قد رکزنی بین اثنتین، بین السله و الذله، و هیهات منا الذله............

سکوت جایز نیست. به دعوت کوفیانی که بیعت شکنی آنها دیگر ضرب المثل شده، از مدینه خروج میکند، ولی قبل از خروج پیامبر را خواب میبیند که به او میفرماید، شاء الله ان یراک قتیلا............

برای انجام حج به مکه رفته، ولی انگار مکه آمده بود که دعای عرفه را برای آیندگان به یادگار بگذارد. حج را نیمه کاره رها کرد و برای اقامه امر به معروف و نهی از منکر به عراق رهسپار شد.

ولی در کربلا حر مانع امام شد. همان حری که روز عاشورا حسین علیه السلام به او فرمود: یا حر انت حر فی الدنیا و الآخره

و روز نبرد فرا رسید، سپاه، از آن یزید بود، ولی سپاهیان خوارج. تمام حق، در برابر تمام باطل، که این رسم این دنیا است که یاران حق کمترند و اصحاب باطل همواره بیشتر. و کم من فئه قلیله، غلبت فئه کثیره، باذن الله.

از حر شروع شد. تا همه اصحاب رفتند. و نوبت به بنی هاشم رسید. حضرت عباس آخرین شهید از بنی هاشم، قبل از حسین بن علی است.

حسین در میانه میدان بر شمشیر تکیه زد، و فریاد برآورد: آیا من فرزند رسول خدا نیستم؟ آیا این عمامه رسول خدا نیست که بر سر من است؟ آیا این شمشیر که بر دستان من است، شمشیر او نیست؟ .... وهمه تایید کردند. پس گفت: چرا با من میجنگید حال که همه چیز را میدانید. صدا از سپاه عمر سعد آمد که:

بغضا لابیک.......

[ از بلاگ علی ب ]

2نوشته شده در پنجشنبه 27 دی 1386 ساعت 02:01 ق.ظ توسط ستاره   نظر شما ()
ویرایش شده در پنجشنبه 27 دی 1386 ساعت 02:01 ق.ظ

بی تو مهتاب شبی ... روزای زندگی ,
 
بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !


در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید


یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !


با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید


یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم


رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
فریدون مشیری

تقدیم به عزیزم.... کسی که هیچ وقت نفهمید چقدر دوستش داشتم٬ حتی وقتی که بهش گفتم

2نوشته شده در چهارشنبه 12 دی 1386 ساعت 04:01 ق.ظ توسط ستاره   نظر شما ()
ویرایش شده در یکشنبه 30 تیر 1387 ساعت 08:07 ق.ظ

بی هیچ نای گرم ... روزای زندگی ,

دخترک که دریای متلاطم وجودش

 و خورشید مذاب نگاهش

می پیماید این ساحل دور

بر سرش تاجی از نور

و ذهنش پر ز یادهای دور

دخترک دربی اشکی نگا ه ها

در بی پروانگی دل ها و در بی تپشی قلب ها

سر می دهد آوا بی هیچ صدا

اما بسی رسا

دخترک که سازش بی هیچ آهنگ

و زندگی برایش بی رنگ

دلش تنگ تنگ

با راز هایش که ناگفته دفن می شود

دل من دل کوچک من

اشکش به روی چشم مات می شود

دخترک را که می بیند

آرام و بی صدا

بی هیچ چشم باز

بی هیچ نای گرم

بی هیچ شاخه گل

در بستری ز خاک

دریغ اما دریغ دستان من

دستان ناتوان من سردتر از آن که گرم کند دلش

این شعر خیلی خیلی قشنگو یکی از دوستای گلم مونا گفته


2نوشته شده در چهارشنبه 12 دی 1386 ساعت 03:01 ق.ظ توسط ستاره   نظر شما ()
ویرایش شده در چهارشنبه 12 دی 1386 ساعت 04:01 ق.ظ

... روزای زندگی ,
در یکی روز عجیب، مثل هر روز دگر، خسته و کوفته از کار، شدم منزل خویش
منزلم بی غوغا، همسر و فرزندان، چند روزی است مسافرهستند، توی یک شهر غریب
فرصتی عالی بود، بهر یک شکوه ی تاریخیِ پر درد از او . . . . . . .

پس به فریاد بلند، حرف خود گفتم من
با شما هستم من!
خالق هستیِ این عالم و آن بالاها . . . .!
من چرا آمده ام روی زمین؟
شده ام بازیچه؟ که شما حوصله تان سر نرود؟ بتوانید خدایی بکنید؟
و شما ساخته اید این عالم، با همه وسعت و ابعاد خودش، تا به ما بنمایید،
قدرت و هیبت و نیروی عظیم خودتان؟؟؟
هیبتا، ما همگی ترسیدیم! به خداوندیتان، تنمان می لرزد . . .!
چون شنیدیم ز هر گوشه کنار، که شما دوزخ سختی دارید،............آتشی سوزنده، و عذابی ابدی!
وشنیدیم اگر ما شب و روز، زِ گناهان و زِ سرپیچی خود توبه کنیم، چشممان خون بارد
و بساییم به خاک درتان پیشانی، و به ما رحم کنید، و شفاعت باشد
و صد البته کمی هم اقبال، حور و پردیس و پری هم دارید..........................
تازه غلمان هم هست، چون تنوع طلبی آزاد است!

من خودم می دانم که شما از سر عدل، بخت و اقبال مرا قرعه زدید،
همه چیز از بخت است! شده ام من آدم،
اشرف مخلوقات، راستی حیوانات، هرچه کردند ندارد کیفر؟
داشتم خدمتتان می گفتم، قسمتم این بوده، جنس من مرد شده،
آمدم من دنیا، مرز سال دو هزار. قرعه ام این کشور وهمین شهر و دیار،
پدرم این بوده، که به من گفت پسر! مذهبت این باشد! راه و رسم و روشت این باشد!
سرنوشتم این بود. جنگ و تحریم و از این دست نعم . . . . ! هرچه شد قرعه من این آمد!

راستی باز سوالی دارم، بنده را عفو کنید.
توی آن قرعه کشی، ناظری حاضر بود؟

من جسارت کردم، آب هم کز سر من بگذشته، پاسخی نیست ولی می گویم
من شنیدم که کسی این می گفت:
چشم تنها ز خودش بی خبر است. چشم را آینه ای می باید، تا خودش دریابد،
تا بفهمد که چه رنگی دارد، تا تواند ز خودش لذت کافی ببرد.

عجبا فهمیدم، شده ام آینه ای بهر تماشای شما!
به شما بر نخورد . . . . . .! از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز؟
ظلم و جور ستم آینه را می بینید؟
شاید این آینه، معیوب و کج است، خط خطی گشته و پر گرد و غبار!
یا که شاید سر و ته آینه را می نگرید! ور نه در ساحتتان، این همه زشتی و نا زیبایی؟

کمی از عشق بگوییم با هم.

عرفا می گویند، که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل، خلق نمودی بنده!
عجبا! عشق ما یک طرفه ست؟
به چه کس گویم من؟ می شود دست ز من برداری؟ بی خیالم بشوی؟
زورکی نیست که عاشق شدن ما برهم! من اگر عشق نخواهم چه کنم؟
بنده را آوردی، که شوم عاشق تو؟ که برایت بشوم واله و حیران وخراب؟
مرحمت فرموده، همه عشق و می و ساغر خود را تو ز ما بیرون کش!
عذر من را بپذیر! این امانت بده مخلوق دگر!

می روم تا کپه ام بگذارم. صبح باید بروم بر سر کار، پی این بدبختی، پی یک لقمه ی نان!
به گمانم فردا، جلوه ی عشق تو را می بینم، در نگاه غضب آلود رییسم که چرا دیر شده ....!

خوش به حالت که غمی نیست تورا، نه رییسی داری، نه خدایی عاشق، نه کسی بالا دست!
تو و یک آینه ی بی انصاف! کج و کوله ست و پر از گرد و غبار.
وقت آن نیست کمی آینه را پاک کنی؟

خواب سنگین به سراغم آمد. کم کمک خواب مرا پوشانید.
نیمه شب شد و صدایی آمد، از دل خلوت شب، از درون خود من.

من خدایت هستم، هرچه را می خواهی، عاشقانه به تو تقدیم کنم.
تو خودت خواسته ای تا باشی!
به همان خنده ی شیرین تو سوگند که تو، هرچه را می بینی،
ذهن خلاق خودت خلق نمود.
هرچه را خواسته ای آمده است. من فقط ناظر بازی توام.
منتظر تا که چه را یا که که را خلق کنی!
تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه، زته دل، ز درون،
خواهشی نا محسوس، نه به فریاد بلند،
بلکه از عمق وجود، ز برای عدم خود بنما،
تو همان لحظه دگر نابودی، به همان سادگیِ آمدنت.
خواهش بودن تو، علت خلق همه عالم شد.

تو به اعماق وجودت بنگر، ز چه رو آمده ای روی زمین؟
پی حس کردن و این تجربه ها .
حس این لحظه ی تو، علت بودن توست!


تو فقط لب تر کن، مثل آن روز نخست،
هرچه را می خواهی، چه وجود و چه عدم، بهر تو خواهد بود.
در همان لحظه ی آن خواستنت.

و تو را یاد نباشد که چه با من گفتی؟
دلبرم حرف قشنگت این بود:
شهر زاییده شدن این باشد، تا توانم که فلان کار کنم،
و در این خانه ره عشق نهان گشته و من می یابم.
پدرم آن آقا، خلق و خویش، روشش، میراثش، همه اش راه مرا می سازد.
بنده می خواهم از این راه از این شهر به منزل برسم.

همه را با وسواس تو خودت آوردی. همه را خلق نمودی همه را.

تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی، من شدم عاشق تو.
دست من نیست، تورا می خواهم،
به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای،
شر و بی حوصله و بازیگوش، مثل یک بچه پر جوش و خروش،
ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند، که شوم عاشق تر،
هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت،
رشته ی عشق شود محکمتر....................!




دیر بازی ست به من سر نزدی!
نگرانت بودم، تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندی!
و به آواز بلند، رمز شب را گفتی:
من چرا آمده ام روی زمین؟
باز هم یادم باش! مبر از یاد مرا!
همه شب منتظر گرمیِ آغوش توام.
عشق بی حد و حساب من و تو بهر تو باد . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . !



خواب من خواب نبود! پاسخی بود به بی مهری من،
پاسخ یک عاشق . . . . . . . . . . . . . . . . .
به خداوند قسم، من از آن شب، دل خود باخته ام بهر رسیدن به عزیزم به خدا



2نوشته شده در جمعه 27 مهر 1386 ساعت 10:10 ق.ظ توسط ستاره   نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

زن... ... روزای زندگی ,

ازهنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.

فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد:چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟

خداوند پاسخ داد:دستور کار او را دیده ای ؟

او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.

باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.

باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.


باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود

بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.

و شش جفت دست داشته باشد.

فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد.

گفت:شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟

خداوند پاسخ داد:فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشتهباشند

-این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها.

خداوند سری تکان داد و فرمود:بله.

یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید،

از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.

یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!

و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،

بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.

این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .

خداوند فرمود:نمی شود !!

چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم

از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با

یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.

اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .

بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی

که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .

فرشته پرسید:فکر هم می تواند بکند ؟

خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد
.
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.

ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی

زیادی مواد مصرف کرده اید

خداوند مخالفت کرد:آن که نشتی نیست، اشک است.

فرشته پرسید:اشک دیگر چیست ؟

خداوند گفت:اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی،

تنهایی، سوگ و غرورش.

فرشته متاثر شد.

شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها

واقعا" حیرت انگیزند.

زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.

همواره بچه ها را به دندان می کشند.

سختی ها را بهتر تحمل می کنند.

بار زندگی را به دوش می کشند،

ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.

وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.

وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.

وقتی خوشحالند گریه می کنند.

و وقتی عصبانی اند می خندند.

برای آنچه باور دارند می جنگند.

در مقابل بی عدالتی می ایستند.

وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.

بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.

برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.

بدون قید و شرط دوست می دارند.

وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و و قتی

دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.

در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.

در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،

با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.

آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر

برایشان مهم هستید.

قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد

زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و

بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد

کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان

می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند

زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند

خداوند گفت:این مخلوق عظیم فقط یك عیب دارد

فرشته پرسید:چه عیبی ؟

خداوند گفت:قدر خودش را نمی داند

[از بلاگ علی آشتیانی]


2نوشته شده در دوشنبه 26 شهریور 1386 ساعت 11:09 ق.ظ توسط ستاره   نظر شما ()
ویرایش شده در سه شنبه 2 بهمن 1386 ساعت 01:01 ق.ظ

زندگی بهتر و خوشبختی کجاست؟ ... روزای زندگی ,
همه ما خودمان را چنان متقاعد میکنیم که: با ازدواج زندگی بهتری خواهیم داشت
وقتی بچه دار شویم بهتر خواهد شد, ویا با به دنیا امدن بچه های بعدی زندگی بهتر...
وقتی میبینیم کودکمان به توجه مداوم نیاز مند است خسته می شویم
بهتر است صبر کنیم تا بزرگتر شود.
فرزندانمان که به سن نوجوانی میرسند ,باز کلافه میشویم, چون دایم با آنها سر وکله میزنیم.
مطمئنا وقتی بزرگتر شوند و به سنین بالاتر برسند خوشبخت خواهیم شد.
باخود میگوییم زندگی وقتی بهتر خواهد شدکه :
همسرمان رفتارش را عوض کند٬
یک ماشین شیکتر داشته باشیم٬
بچه هایمان ازدواج کنند٬
به مرخصی برویم٬
و در نهایت بازنشسته شویم....
حقیقت این است که برای خوشبختی, هیچ زمانی بهتر از همین الان وجود ندارد.
اگر الان نه ,پس کی؟
زندگی همواره پر از چالش است.
بهتر این است که واقعیت را بپذیریم و تصمیم بگیریم که با وجود همه مسائل ,شاد و خوشبخت زندگی کنیم.
خیالمان میرسد که زندگی همان زندگی دلخواه٬
موقعی شروع می شود که موانع بر سر راهمان هستند, کنار بروند:
مشکلی که هم اکنون با ان دست پنجه نرم میکنیم
کاری که باید تمام کنیم
زمانی که باید برای کاری مصرف کنیم
بعد از ان زندگی ما, زیبا و لذت بخش خواهد بود!
بعد از انکه همه اینهارا تجربه کردیم, تازه می فهمیم که زندگی همین چیزهایی است که ما انها را موانع میشناسیم
این بصیرت به ما یاری میدهد تا در یابیم که جاده ای بسوی خوشبختی وجودندارد.
خوشبختی خود همین جاده است .
پس بیاید از هر لحظه لذت ببریم.
برای اغاز یک زندگی شاد وسعادتمند لازم نیست که در انتظار بنشینیم
خوشبختی یک سفر است نه یک مقصد.
هیچ زمانی بهتر از همین لحظه برای شاد بودن وجود ندارد.
زندگی کنید و از حال لذت ببرید
اکنون فکر کنید و به سوالات زیر پاسخ دهید:
پنج نفر از ثروتمند ترین مردم جهان را نام ببرید.
برنده های جام جهانی اخیر را نام ببرید.
اخرین ده نفری که جایزه نوبل را بردند چه کسانی هستند؟!
نمیتوانید پاسخ دهید? نسبتا مشکل است
نگران نباشید هیچ کسی این اسامی را به خاطر نمی اورد
اکنون به این سوالها پاسخ دهید
نام سه معلم خود را که در تربیت شما موثر بوده اند, بگویید
سه نفر از دوستان خود را که در مواقع نیاز به شما کمک کرده اند
افرادی که با مهربانیشان احساس گرم زندگی به شما بخشیده اند
افرادی که به زندگی شما معنی بخشیده اند, ارتباطی با "ترینها" ندارند
ثروت بیشتری ندارند, بیشترین جوایز را نبرده اند....٬
انها کسانی هستند, که به فکر شما هستند٬
همانهایی که در تمام شرایط کنار شما می باشند
کمی بیندیشید, زندگی کوتاه است.
وشما در کدام لیست قرار دارید؟ نمیدانید
مدتی پیش در المپیک سیاتل 9ورزشکار دو میدانی که هر کدام گرفتار نوعی عقب ماندگی روحی یا جسمی بودند
بر روی خط شروع مسابقه شروع به دویدن کردند
هیچ کس ,انچنان دونده نبود, اما هر نفر می خواست که در مسابقه شرکت کند و برنده شود
پسری پایش لغزید, چند معلق زد و به زمین افتاد, شروع به گریه کردن کرد
هشت نفر صدای گریه او را شنیدیند. حرکت خود را کند کرده و از پشت به او نگاه کردند.....
ایستادند و به عقب برگشتند...همگی....
دخترکی که دچار سندرم دان بود کنازش نشست٬
او را بغل کرد پرسید "بهتر" شدی
پس از ان هر نه نفر دوشا دوش یکدیگر تا خط پایان گام برداشتند.
تمام جمعیت روی پا ایستاد و کف زدند
شاهدان ماجرا هنوز هم در باره این موضوع بحث میکنند.چرا؟
زیرا از اعماق وجود میدانیم
در زندگی جیزی مهمتر از برنده شدن وجود دارد
اگر این پیام را با عزیزانمان در میان بگذاریم
شاید موفق شویم تا قلبهایمان را تغییر دهیم شاید هم قلب شخص دیگری را
شعله یک شمع با افروختن شمع دیگری خاموش نمی شود

2نوشته شده در پنجشنبه 22 شهریور 1386 ساعت 05:09 ق.ظ توسط ستاره   نظر شما ()
ویرایش شده در دوشنبه 26 شهریور 1386 ساعت 11:09 ق.ظ

انتخاب راه زندگی ... روزای زندگی ,
برای رسیدن به رویاهامی بایست از خواب بیدار شد
قدم در راه گذاشت
در چند راهه های بی شهود اگاهانه انتخاب کرد
راههای نرفته بسیارند
اما رویایی که درک نشود چون نوشته ای ناگشودنی ست
کدام راه
ما را به رویاهایمان میرساند
بی گمان راهی که از گام هایمان شکل میگیرد
انتخاب و مسولیت این یگانه راه تنها با خود ماست
داشتن یا نداشتن
باور داشته باشید مسولیتش تنها با خود ماست 

2نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد 1386 ساعت 02:08 ق.ظ توسط ستاره   نظر شما ()
ویرایش شده در سه شنبه 30 مرداد 1386 ساعت 02:08 ق.ظ

بادبادک٬ make a choice ... روزای زندگی ,

بادبادک بالا نمیره مگه اینکه باد مخالف بیاد

If you dont make a choice the choice will make you...!!! 


2نوشته شده در پنجشنبه 30 فروردین 1386 ساعت 07:04 ق.ظ توسط ستاره   نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

صفحات :
1 2 3